تبليغاتX
آن روز فرا می رسد...

 

نمي‌دانم زمستان است كه سروقت بهار مي‌رود يا بهار است كه سراغ زمستان مي آيد. شايد هم در نقطه‌اي مياني قرار ملاقات دارند. هر چه است لحظه‌ي ملاقات سپيدي و سبزي، لحظه مباركي است. لحظه‌اي كه هر سال فقط يك بار روي مي‌دهد. تحويل از سپيدي به سبزي، انقلاب رنگ است. انقلابي كه ديده و دل را دگرگون مي كند. رنگي كه ديده مي‌بيند و بر دل مي‌نشيند. و درست از همان لحظه – اگر دعايمان مستجاب شده باشد – نه ديگر آن دل، آن دل است كه بود. و نه ديده همان. كه هر دو تغيير كرده‌اند. به رنگي و ديداري. و روزمان نو مي شود.

يا مقلب القلوب و الابصار

همانند اين لحظه، به نوعي ديگر، بارها و بارها در طول سال نيز روي مي‌دهد. وقتي نور به سياهي يا سياهي به نور تحويل مي‌شود. وقتي كه در فجر صبح‌ گاهي، سياهي به نور تحويل مي‌شود كه مبشر روز است و كار و تلاش، راهي است جديد براي پيش رفتن و وقتي در خواب زيبا نور در افق سرخ فام غروب، سياهي جاي نور را موقتا مي‌گيرد، امكاني است براي آسايش و تعمق. و هر دو تدبيري كه روزمان روزي نو و بهتر باشد و هر شب‌مان آسوده‌تر.

يا مدبر الليل و النهار

در هر تحويلي و در هر رنگي، از سپيدي به سبزي، از نور به سياهي يا سياهي به نور اگر اهلش باشيم، ذره‌اي يا ذره‌هايي بر جان و دل و ديده‌مان مي‌نشيند. و اگر قانون زندگي و شيوه‌ي راه آمدن با چنين تحويل و تحول‌هايي را بدانيم، پيش تر مي رويم. و حالمان خوش تر مي‌شود.

يا محول الحول والاحوال

حالمان ذره، ذره با غبار و بوي رنگ ها دگرگون مي‌شود و هر بار خوشايندتر. " تا كجا؟ تا چند؟ . . .  " كاش قانون تحويل و راه تحول را بدانيم.

حول حالنا الي احسن الحال

 

 

+ نوشته شده در 87/01/01ساعت 0:46 توسط منتظر |

 

« آرتور اشي »،‌ قهرمان تنيس ويمبلدون، بر اثر خون آلوده‌اي كه در جريان عمل جراحي در سال 1983 دريافت كرد، به بيماري مبتلا شد و در بستر افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت مي كرد. يكي از آنها نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟

او در جواب نوشت: در دنيا، 50 ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند، 5 ميليون نفر ياد مي گيرند كه چگونه بازي كنند، 500 هزار نفر سرشناس مي شوند، 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي كنند، 4 نفر به نيمه نهايي مي رسند، دو نفر به فينال راه مي يابند و يك نفر ...

آن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا، چرا من؟ و امروز كه از اين بيماري رنج مي كشم نيز نمي گويم خدايا، چرا من؟!

+ نوشته شده در 86/12/06ساعت 23:32 توسط منتظر |

  

آرى غدير يك سرزمين نيست، چشمه اى است كه تا پايان هستى مى جوشد، كوثرى است كه فنا برنمى دارد، افقى است بى كرانه و خورشيدى است عالمتاب.

    
    و غدير، روز حماسه جاويد، روز ولايت، روز امامت، روز وصايت، روز اخوت، روز رشادت و شجاعت و شهامت و حفاظت و رضايت و صراحت ‏شناخته شد. روز نعمت، روز شكرگزارى، روز پيام رسانى، روز تبريك و تهنيت، روز سرور و شادى و هديه فرستادن، روز عهد و پيمان و تجديد ميثاق، روز تكميل دين و بيان حق، روز راندن شيطان، روز معرفى راه و رهبر، روز آزمون، روز يأس دشمن و اميدوارى دوست و خلاصه روز اسلام و قرآن و عترت، روزى كه پيروان واقعى مكتب حيات‏بخش اسلام آن را گرامى مى دارند و به همديگر تبريك مى ‏گويند.

غدير

 

با آرزوي قبولي تاعات و عبادات 

 فرا رسيدن عيد سعيد غدير را به همه شما دوستان عزيز تبريك عرض مي كنم

سيد علوي

+ نوشته شده در 86/10/07ساعت 14:26 توسط منتظر |

 

ای که مثل تورو حتی
توی رویا نمی بینم
سر کوچه های ذهنم
به خیال تو میشینم
ببین این زمستون سرد
به منو تو چه جفا کرد
بین ما یه سد محکم
یه کوه یخی بنا کرد
نکنه دلت دوباره
منو اینجا جا بذاره
نکنه چشمای نازت
اشکمو بیاد نیاره
نکنه غریب بمونم
توی شهر آرزوهات
نکنه دیگه نباشم
توی رویا توی فردات
بگو بر می گردی اینبار
هنوزم هستی وفادار
اون روزای خوب رفته
بگو بازم میشه تکرار
انتظار سخته ولی من
طاقتم خیلی زیاده
تا ابد میشینم اینجا
خیره می مونم به جاده
دل من میگه ازعمرم
یه روزم باقی بمونه
میاد اون عشق و امیدم
اون که تنها آرزومه
من امیدم به همینه
من امیدم به همینه

 

 

 

+ نوشته شده در 86/09/23ساعت 3:6 توسط منتظر |

 

 

خبري آمد خبري در راه است

سر خوش آن دل كه از آن آگاه است

شايد اين جمعه بيايد شايد

پرده از چهره گشايد شايد

دست افشان پاي كوبان مي روم

بر در سلطان خوبان مي روم

مي روم بار دگر مستم كند

بي سر و بي پا بي دستم كند

مي روم كز خويشتن بيرون شوم

در پي ليلا رخي مجنون شوم

 

+ نوشته شده در 86/07/19ساعت 13:33 توسط منتظر |

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
 بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.
!!!

 

+ نوشته شده در 86/07/04ساعت 0:12 توسط منتظر |

قبل از هر چیز فرا رسیدن ماه رجب به همه شما دوستان عزیز تبریک میگم ان شاء الله که ماه خوبی برای شما عزیزان باشه.

امشب اولین شب جمعه ماه رجب  لیلة الرغائب یا بقول خودمون شب آرزوهاست. امشب شبی هست که در های آسمان باز میشه و خداوند با تمام وجودش بندگانش رو در پناه عظمت و رحمت و محبت ویگانگی خودش در آغوش میگیره. این فرصت طلایی که برامون ایجاد شده رو از دست ندیم. میدونم که همه ما ها آرزوهای زیادی داریم بیاییم برای همدیگر دعا کنیم تا آرزوهامون برآورده شن.

تو این شب عزیز و بزرگ تنها آرزویی که می تونم بکنم اینه که آرزو کنم و از خدا بخوام که آرزوی همه دوستان و عزیزانم رو برآورده کنه.

 

در پناه حق

موفق باشيد

+ نوشته شده در 86/04/29ساعت 0:23 توسط منتظر |

 

دانیال همیشه دلش می خواست یه پری دریایی داشته باشه.

اما حالا که یه پری دریایی داره

                    مدام نق میزنه که

که این علیل رو باید هر روز با چرخ دستی اینور انور ببرم!

 

پری

 

+ نوشته شده در 86/01/31ساعت 2:36 توسط منتظر |

 

خانوم معلم همش میگه

بچه جون چرا خرچنگ

قورباغه می نویسی!

آخه نمی دونه! که من

از سر ناچاری دفترم

رو روی مداد می کشم!

مداد بزرگ

+ نوشته شده در 86/01/31ساعت 2:26 توسط منتظر |

 

How did you do on this one? It's just one question, so take your time and think about it.

اين و چطوري حلش مي کني؟ فقط يک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.

 

Pre-school children were asked the following question:

"In which direction is the bus pictured below traveling?"

از بچه هاي پيش دبستاني اين سؤال پرسيده شد :

"اتوبوس توي اين شکل به کدوم طرف ميره؟"

 
 Look carefully at the picture.

Do you know the answer?

با دقت به شکل نگاه کن.

مي توني جواب بدي؟

 

(The only possible answers are "left" or "right.)

(جواب هاي ممکن چپ يا راست هست)

Think about it

درباره اش فکر کن

Still don't know?

هنوز نمي دوني؟

Okay, I'll tell you.

باشه، من بهت ميگم.

The pre-scholars all answered "left."

بچه هاي پيش دبستاني همگي جواب دادند :" چپ"

When asked, "Why do you think the bus is traveling in the left direction?"

وقتي ازشون پرسيدن : "چرا فکر مي کنيد اتوبوس داره به طرف چپ ميره؟"

They answered:

"Because you can't see the door."

اونا جواب دادن :

("چون تو نمي توني در رو ببيني.")

 

How do you feel now???

I know me too.

الآن چه احساسي داري؟؟؟

مي دونم، منم همينطور. 

                                              گرفته شده از مجله اینترنتی روزانه

+ نوشته شده در 85/12/04ساعت 16:55 توسط منتظر |

 روز
به پایان می رود
با دغدغه های بی نام
 در
نارنجی هر غروب
 و باز
 سفره ی ماه
 تکه ای نان و امید
 و لحافی بر سر
 تا فردای دگر

 

+ نوشته شده در 85/11/28ساعت 22:30 توسط منتظر |

به ناگهان می  آید
 
عشق را می گویم
 بسان بهمنی
 غلتان
 و صاعقه ای
 رخشان
 می آید
 با هزاران لهجه
تا هم آواز قناری شود
 و در آینه ای به وسعت ملکوت
 سیمای ازلی خود را بنگرد


 

 

 

+ نوشته شده در 85/11/28ساعت 22:26 توسط منتظر |

 

 

 

سلطان عطش

فداکاری و از خود گذشتگی خیره کننده ی امام سوم، امام حسین(ع) که ستایشگران و شیفتگان روح بزرگ او برجسته ترین صفات را به او دادند، چنان جان و روان شیعیان علی(ع) و آشنایان این فاجعه بزرگ را به خود جلب کرده که تنی از آن گروه نیست که آن را در نیافته باشد و در طول عمر خود لا اقل در ماه محرم و شب شام غریبان اشک های گرم خویش را نثار خاطر و یاد بود آن نکرده باشد. کاری که حسین کرده و جانبازی که او، در راه ایمان و عقیده و راه خدا پدید آورد می توان گفت همتایی در تاریخ بشریت ندارد.

چه بسا اشخاصی که در راه خدا و در راه ایمان و عقیده خود کشته شدند و چه بسا افراد،که با میل خود برای حفظ مبادی بلند و اصول پاک زندگی از لذات مادی و دنیای گذشتند، پرهیزکاری و ایمان در راه حق را بر خویِشان و زندگی برتری دادند، ولی هیچکدام حسین نشدند و هیچکدام با این دلاوری و مردانگی به پروردگار ايمان نیاوردند حسینی که نه تنها زر و جاه و مقام را هیچ شمرد بلکه افراد کوچک و بزرگ خاندان خویش وحتی کودک خردسال خود را که از تشنگی داشت جان می داد را به میدان آورد و اشاره به دشمن کرد که لااقل به این کودک جرعه ای آب دهید ولی به جای آب تیری به گلوگاهش رها کردند، با این همه باز هم حسین تسلیم یزید نشد و به جهاد با بي عدالتي برخواست و به همه نشان داد که آدمی می تواند خلیفه و جانشین خدا بشود. باشد كه ما هم در راه برقراري عدل عدالت از حسين و شهيدان كربلا الگو گرفته تلاش نماييم.

 

عاشورا

 

+ نوشته شده در 85/11/05ساعت 11:43 توسط منتظر |

نمیدانم چرا فکر میکنی پرنده ها هنوز هم سیب می خورند
آنهم در روزگاری که همه گوشتخوار شده اند.
من که امروز هر چه سیب سرخ به دلم تعارف کردم
بالا آورد
گرچه،
قبل از آن زمان که سیب
های سرخ
در هورمُن دروغ پرورش داده شوند تا فریباتر جلوه کنند،
دل ما هم اهل سیب و شعر و شراب بود
اما روزگار عوض شد

حالا دل ما صبحها
جگر کباب شده اش را روی ذغالهای "ساخت دوستان" باد میزند
و شبها آه تاسف دود می کند
که ای کاش هنوز آن درخت سیب باغچه
ی سهراب بود
تا ما هم به جای بادمجان سوخته که شکلش را عوض کرده اند
قدری سیب بخوریم

+ نوشته شده در 85/10/30ساعت 18:55 توسط منتظر |

عاشقی آغاز پایان است حرفش را نزن
مرگ تدریجی انسان است حرفش را نزن
قطره های آبدارش بر لب سرخ عطش
همردیف سرب سوزان است حرفش را نزن
گفته بودی عشق خود همسایه بی دینی است
آری ، آری ، خوان شیطان است حرفش را نزن
لحظه شلیک تیری سوی منطق ، سوی عقل
عشق جذر این و یا آن است حرفش را نزن
عشق یعنی در کنار مردمان تنها شدن
قلب تنها ! خک بی جان است حرفش را نزن
عشق یعنی گریه ای از روی خنده ـ گریه خند ـ
عشق مهد باز حرمان است حرفش را نزن
مهدیا عاشق شدن در روزگار ما خطاست
عاشقی آغاز پایان است حرفش را نزن

 

+ نوشته شده در 85/10/26ساعت 17:47 توسط منتظر |

بالاخره بارید،
آسمان را می گویم دیگر،
که روزها سر به گریبان بود.
حالا هی ابرهای سپید پنبه ای می آیند و می روند در خیالش،
که باز فکرهای دلگیر خاکستری نکند.

+ نوشته شده در 85/10/08ساعت 21:5 توسط منتظر |

می گویند شیشه ها احساس ندارند

اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم:

دوستت دارم ...

آرام گریست ...............
 

+ نوشته شده در 85/10/08ساعت 16:7 توسط منتظر |

 

سفره شب يلدا

سلام به همه دوستان عزیز

فرا رسیدن شب یلدا رو به همه هموطنان عزیزم  تبریک می گم

امیدوارم در کنار خانواده گرامی شبی همراه باشادی و پر از مهر محبت داشته باشید

لحظات شادي رو براي همه ي شما آرزومندم

مختصري در مورد شب يلدا:

 شرق شناسان و مورخان متفق القولند كه ايرانيان نزديك به 4 هزار سال است كه شب يلدا ــ آخرين شب پاييز و آذر ماه ــ را كه درازترين و تاريكترين شب در طول سال است تا سپيده دم بيدار مانده ، در كنار يكديگر خود را سرگرم كرده تا اندوه غيبت خورشيد و تاريكي و سردي روحيه آنان را تضعيف نكند و با به روشني گراييدن آسمان (حصول اطمينان از بازگشت خورشيد در پي يك شب طولاني و سياه كه تولد تازه آن عنوان شده است ) به رختخواب رفته و لختي بيآسوده اند.
پيشتر ، ايرانيان( مردم سراسر ايران زمين) روز پس از شب يلدا (يكم دي ماه ) را «خور روز » و « دي گان » مي خواندند و به استراحت مي پرداختند و تعطيل عمومي بود ...
 

ادامه دارد ...

بر گرفته از مجله اينترنتي روزانه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 85/09/30ساعت 18:11 توسط منتظر |

      زندگی چیست؟
زندگی یک گُل سرخ
    که من از بوته ی احساس خودم می چینم
لب یک پنجره ی
آبی چوبی
    به تماشای جریان
سرخی اش می شینم
لب این پنجره تا این
گل  هست
    می توان تا قله های اوج رفت
می شود پرنده بود
     از دره های غم گذشت
زندگی دیگر چیست؟
    زندگی راز شکیبایی توست
وقت آزادی پروانه ی
عشق
    که تو از عمق وجود
در پیله ی دل پروردی
    از برای آزادی اش
مهرش از دل افکندی
    از
عشق  خود دل کندی
وباز
زندگی
    رودی خروشان
می رود از کنار تو
    پا در این رود گذاری
تا همیشه در جریانی
    ور نه از دور ببینی
از قافله جا می مانی...

 

+ نوشته شده در 85/09/25ساعت 18:16 توسط منتظر |

هـیــچ دانـــی بــا شــروع هـر بـهـار
بــا گـــذشـــت و گــردش لـیـل ونهار
      ســالی از عـمـرت بـه یغما مــی رود
         عــمـــر تــــو یـکــسال بــالا مــیرود
گــرچــه خرم می شود دشت و دمــن
ســبـــزه مــیـــرویـــد کــنــار یاسمن
گــرچــه گـل خـواهان بلبل می شــود
دل اســـیـــر غــنــچــه گــل می شود
گــرچـــه حــال ما دگرگون می شــود
از شــقـــایــق دشت گلگون می شود
گــرچـه در رگهای گل خون مــی دود
عــنـدلـیـب از لانــه بـیـرون می پـرد
گرچــه تـــازه مـیـشود بــرگ درخــت
نو شود شال و کلاه و کفـش و رخت
گــرچــه بـرپا میشود جشن و ســرور
دیـــدن اقــــوام مـــی گــــردد مـــرور
       ســالی از عــمــرت بـه یغما مــی رود
            عــمـــر تـــو یــکــسـال بــالا می رود
     آدمــی فـــانــی اســت عیدش مانـدگار
                او رود ، نــوروز مـــانــــد بـــرقـــرار
       عمر جاوید هست همچون یک حــباب
                 چـــون حــبـــابـــی مانده بر پهنای آب
 

 

+ نوشته شده در 85/09/07ساعت 17:29 توسط منتظر |

با رنگ سرخ مي افكنم طرحي از آبي را
از رنگ
زرد براي قلبم بستري مي سازم
 و خو
اهم پوشانيد رنگ سبز را در پيراهني سياه
تا به سوگواري هر چيز
سبز ،‌ تا به سوگواري هر خواب سبز بنشيند

+ نوشته شده در 85/09/07ساعت 15:53 توسط منتظر |

ما خسته بوديم و گرسنه
و راهبان برايمان دعا مي كردند
 ناتوان بوديم ما
 در
شام آخر به صومعه رفتيم
از كتب مقدس برهنه شان كرديم
 و در دستشان اسلحه نهاديم
ناتوان بوديم و گرسنه
دعا سيرمان نمي كرد 

 

 

+ نوشته شده در 85/09/07ساعت 15:49 توسط منتظر |

 

تقدیم به همه کسانی که عاشق هستند و عشق می ورزند 

Love is like the ocean

عشق تو مانند اقيانوسي است

Burning in devotion

سوزان از فداكاري

When you go, go, go, oh no

وقتي تو بروي، آه نه

Feel my heart is burning

قلبم شعله ميكشد

When the night is turning

وقتي شب فرا مي رسد

I don't go, go, go, oh no

نمي روم، آه نه

Baby, I will love you

عزيزم، تو را دوست خواهم داشت

Every night and day

هر شب و روز

Baby I will kiss you

عزيزم، تو را خواهم بوسيد

But I have to say

اما بايد بگويم

No face, no name, no number

نه چهره اي، نه اسمي، نه شماره اي

Your loves is like a thunder

عشق تو مثل طوفانيست

I'm dancing on a fire

من روي آتش مي رقصم

Burning in my heart

از درون مي سوزم

No face, no name, no number

نه چهره اي، نه اسمي، نه شماره اي

Oh girl, I'm not a hunter

آه عزيزم، من شكار چي نيستم

Your love is like desire

عشق تو مانند اشتياقي يست

Burning is my soul

كه جانم را مي سوزاند

No face, no name, no number

نه چهره اي، نه اسمي، نه شماره اي

Oh, love is like the thunder

آه، عشق شبيه تندر است

Oh, love is like the heaven

آه، عشق همچون بهشت است

It's so heart to find

و يافتن آن بسيا دشوار

No face, no name, no number

نه چهره اي، نه اسمي، نه شماره اي

Oh girl, I'm not a hunter

آه عزيزم، من شكار چي نيستم

You love is like a river

عشق تو شبيه رودخانه ايست

Flowing in my mind

كه در ذهنم جاريست

Feel your dreams are flying

ببين كه روياهايت پر مي كشند

Dreams are never dieing

رويا ها هرگز نمي ميرند

I don't go, go, go, oh no

نمي روم، آه نه

Your eyes tells a story

چشمان تو قصه مي گويد

Baby oh don't worry

آه عزيزم، نگران نباش

When you go, go, go, oh no

وقتي تو بروي، آه نه

Baby cause I love you

زيرا عزيزم، تورا دوست دارم

Forever and a day

تا ابد و يك روز

Baby I will kiss you

عزيزم تو را خواهم بوسيد

But I have to say

اما بايد بگويم

No face, no name, no number

نه چهره اي، نه اسمي، نه شماره اي

Your loves is like a thunder

عشق تو مثل طوفانيست

I'm dancing on a fire

من روي آتش مي رقصم

Burning in my heart

از درون مي سوزم

No face, no name, no number

نه چهره اي، نه اسمي، نه شماره اي

Oh girl, I'm not a hunter

آه عزيزم، من شكار چي نيستم

Your love is like desire

عشق تو مانند اشتياقي يست

Burning is my soul

كه جانم را مي سوزاند

No face, no name, no number

نه چهره اي، نه اسمي، نه شماره اي

Oh, love is like the thunder

آه، عشق شبيه تندر است

Oh, love is like the heaven

آه، عشق همچون بهشت است

It's so heart to find

و يافتن آن بسيا دشوار

No face, no name, no number

نه چهره اي، نه اسمي، نه شماره اي

Oh girl, I'm not a hunter

آه عزيزم، من شكار چي نيستم

You love is like a river

عشق تو شبيه رودخانه ايست

Flowing in my mind

كه در ذهنم جاريست

 

متن شعر و ترجمه ترانه

No face, no name, no number که توسط گروه مدرن تاکینگ خوانده شده

+ نوشته شده در 85/08/03ساعت 8:32 توسط منتظر |

مجالی نيست، نازنين
        زندگی را فرياد کن!
تپش پرحرارت قلب را مجالی نيست
       سرخی خون را فرياد کن!
فرصتی نيست، نازنين
       زندگی را تصوير کن!
فوران اشک شوق را فرصتی نيست
       آبی عشق را تصوير کن!
که تنها نگاه روشنای نيلی صبح سپيد برای من کافی‌ست.

 

 

+ نوشته شده در 85/07/28ساعت 22:10 توسط منتظر |

در دو چشم سياهش اشکی رها می‌لغزيد
      در نگاه بی‌نگاهش گناهی سرد می‌خنديد
وهمی آرام، سينه‌ای خالی، ذهنی ملول
       در وجود بی‌وجودش شراره‌ی ابليسی سرخ می‌رقصید.

+ نوشته شده در 85/07/28ساعت 22:6 توسط منتظر |

 

    زندگی

             بچه بازیِ بزرگی ست

                    که پستانش را به همه می دهد !

بیچاره دختربچه ی شیطان !

پیش از آنکه بالغ شود

   در روسپي خانه ی  ساعت ها

                           زير « مرگ» مي خوابد ...

      خونِ او چشم هایم را سیاه کرده

                                 بگذار دیوانه بمانم

                                        این نگاه کردن نیست

جهان را تمام شده بدان!

 

قسمت پاياني شعر نيچه با لباس كردي

از مريم هوله

مجموعه اشعار باجه نفرين

تابستان 1378 - کرج

 

 

 

+ نوشته شده در 85/07/23ساعت 12:2 توسط منتظر |

تو هيچ مي دانستي از سكوت هم مي شود الهام گرفت؟
      
و پرواز هميشه هم رهايي بخش نيست؟
             كه بايد ساعت ها فقط بنشست تا رهايي آموخت؟

آري آزادي هميشه رهايي بخش نيست

اسارت را بياموز آن زمان كه در اوج تمنايي!
   
بياموز زيبايي هم صحبتي با ديوار را
        
همدلي با سايه را
بياموز كه آفتاب هميشه هم نويد بخش نيست
     بياموز تا نو شوي

از نو بيافريني

  از بند واژه ها به در آيي

          وجهاني دگر آفريني
بياموز كه ديگر اميد حرفي براي گفتن ندارد
   بياموز تغيير را
          تحول را
اما از بن و ريشه تغيير ده
!

 بياموز كه زلالي را نه فقط در آب هاي زلال
     بلکه در گل آلودي مرداب ها هم مي تواني بيابي
             بياموز كه وفا هميشه هم وفا نمي آموزد
از بي وفايي وفا بياموز!
   از بي ثمري ثمر
        از خشم مهرباني
             از نفرت عشق
                   از مرگ زندگي
بياموز كه آموختن مرز ندارد
و بي مرزي آموزش رايگان طبيعت است

 

 

+ نوشته شده در 85/07/03ساعت 21:5 توسط منتظر |

هلال فرصت من در سياهي مطلق اسير فاصله است 


 و شبنمي كه خفته است بر تن سكوت تو


 و شبنمي كه خفته است بر تابوت لبان من

 

 چشم نمناك آسمان اندك من است

 
 هلال فرصت من در سياهي مطلق


 پگاه يك غزل است

+ نوشته شده در 85/07/03ساعت 20:40 توسط منتظر |

 بر خاك سرد خفته بودم
با بانگ اميدت چه بي تابانه از خاك بر شدم
 نزديك ها اميدي بر نمي داد
 چه عاشقانه به دورها نگريستم
 و دورها چه بي صبرانه از پس نگاه منتظرانه ام
 محو مي شدند
و هنوز از باور عاشقانه ام تهي نشدم
كه غريبانه از خاك پر شدم

+ نوشته شده در 85/07/03ساعت 20:9 توسط منتظر |

در اين ساحل شب من از اعتماد دستان خورشيد به مرداب مي ترسم
در اين بستر خفته ي نور من از باوري كه شكفته ز رگهاي سرداب  
 مي لرزم
در اين تيرگيهاي سبز ، در اين پايكوبي ابليس
من از ساغر مستي تو كه مضراب شوري ست بر مغز ابليس
 مي هراسم .

 

 

+ نوشته شده در 85/07/01ساعت 23:12 توسط منتظر |